تبليغاتX
دست خطي كه تو را عاشق كرد شوخي كاغذ ماست، آن خدايي كه بزرگش خواندي بخدا مثل تو تنهاست، بخند

من هم يكي مثل خودتم

اگر از دولت وصل تو مرا نيست نصيب گاه گاهي به نگاهي دل ما را درياب

..:: انتخاب ::..

هرکسی به چیزی تبدیل می شود که به آن عشق می ورزد

اگر سنگی را دوست داشته باشد، سنگ می شود

اگر هدفی را دوست داشته باشد،به آن هدف تبدیل می شود

اگر به فردی عشق بورزد ، همان فرد می شود

اگر به به خدا عشق بورزد، خدایی می شود

اینک انتخاب با خود شماست............!

 


 

نوشته شده توسط محمد جواد در چهارشنبه 4 شهریور1388 ساعت 15:38 موضوع | لینک ثابت


خواستن و نخواستن

من وقتي که در شاخ شاخ نگاهم پرنده هاي غريب اشک لانه کردند موقعي که بهار صبح کوفته و کوبيده سر به درگاه خاکين قلبم سائيد آنگاه بود که در خود احساس ياس و نا اميدي داشتم در تجسس مونسي بودم که ناگهان نسيمي وزيد و پرده هاي پنجره ي قلبم را کنار زد و عطر آيين عشق را به  خاکروبه هاي ديواره قلبم رساند. آنگاه بود که تو آمدي و مرا از کسالت رهائي دادي.

حالا كه بحث خواستن و نخواستن شد!   

نه اينكه من نخوام، نه اينكه از تو وعشق تو سيرم خيال نكن ديگه بي تابت نيستم و دل تنگ نگاهت نسيتم. توي اين دوره زمونه حق ميدم باور نكني  خيلي سخته ولي به منم حق بده نميتونم، نميتونم بگم هميشه از گفتن  ميمونم حتي از گفتن دوستت دارم شايد واست سخت باشه. واسه منم سخته،سخته گفتن اين حرفا! ولي من دلواپس  فرداي توام، نميخوام فرداتو ازت بگيرم . دلم ميخواد روزهاي تاريك تقويمو با  هم ورق بزنيم تا به فرداي روشنت برسي.


 

نوشته شده توسط محمد جواد در سه شنبه 26 خرداد1388 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت


دیگر چیزی نمانده که کار جهان به سر انجام رسد

روز به نیمه رسیده است و دیگر چیزی نمانده که کار جهان به سر انجام رسد

ای دل بگذار تا سکوت کنم که اینجا همه فریاد حسین ( ع ) است

فریاد امام از فراسوی ازل تا به ابد دایره در دایره موج بر میدارد که:

هل من ناصر ینصرنی؟

                 آیا کسی هست مرا یاری دهد؟

و تو دل به این امواج بسپار و برای احقاق حق کربلایی شو

گاه عروج فرا رسیده و آسمانیان چشم در راه هستند.

پس باید شتاب کرد

                  باید رفت وکربلایی شد

شهادت آزاد مرد عالم، سالار شهیدان امام حسین (ع) تسلیت باد

 


 

نوشته شده توسط محمد جواد در سه شنبه 17 دی1387 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت


رسد آدمی به جایی که جز خدا نبیند

 

هميشه چشمان سر مي ديد و چشمان دلمان بسته بود. بعضي وقتا پدر و  مادرها مي گفتند به آسمان نگاه كنيد، به آسمان بهتر نگاه كنيد ستاره خود را ببينيد ستاره شما در آسمان سوسو مي زند. من يادم هست هميشه بدنبال ستاره خودم مي گشتم و فكر مي كردم ستاره من بايد از همه پر نور تر باشد. از همان روز اين سوال در ذهنم نقش بست كه چرا بعضي وقتا؟ چرا اونيكه كه پر نور تره؟.....

امروز كه بزگتر شدم كمي بيشتر مي فهمم نه خيلي زياد؛فهميدم كه در آسمان خبري هست آن بالا بالاها يك اتفاقهايي مي افتد كه اينجا بروي زمين نمي توان پيدا كرد كمي عميق تر نگاه كنيم، به دنيا فقط با چشم سر ننگريم مي بينيم كه ما هم مي توانيم آن بالا بالاها سوسو بزنيم بجاي ستاره، نه اينكه بدنبال ستاره باشيم.

مي پرسي مگر مي شود ما هم مثل ستاره نور برسانيم به ديگران؟! آري هميشه مي شد حال هم مي شود در آينده هم خواهد شد.آنكه چشم و دلش را باز كند و نگاهش آسماني باشد فراتر از نگاه زمينيان؛ مطمئن باشيد ستاره كه كوچك است همچون خورشيد بر دلهاي ديگران مي تابد و مي تواند جاودانه بماند آنگونه كه خيلي ها ماندنو رفتن اما از دلها نرفتن.

فردا روز مردي است كه اگر چه روي زمين زندگي مي كرد اما زمين براي او كوچك بود چرا او انقدر  دل بزرگي داشت كه فرمود: « شما به ضارب من يك ضربه بزنيد اگر من نبودم، اگر بودم مطمئن باشيد كه او را خواهم بخشيد».

چقدر زيباست.... اگر نبودم شما هم ببخشيد

پس مي شود آسماني بود و ماند و جاودانه براي هميشه بر دلها حكومت كرد. اين دست  نيافتني نيست.

شـهادت امـام عـدل و عـدالـت مـولاي متقـيان  بـر تـمامي جـويندگان انسـانيـت و عـدالـت تسلـيت بـاد.

التماس دعا

 


 

نوشته شده توسط محمد جواد در شنبه 30 شهریور1387 ساعت 16:7 موضوع | لینک ثابت


..:: بهونه واسه نوشتن ::..

خیلی وقته که ننوشتم اصلاً دلم به نوشتن نبود خدا رو شکر فارغ التحصیل شدم حالا دیگه وقت بیشتری دارم جمعه هم امتحان کارشناسی دارم بعدش دیگه به خدمت فکر میکنم دفترچه خدمتو پست میکنم تا ببینم خدا چی میخواد! یا قبول میشم یا میرم خدمت خودم دوست دارم زودتر برم خدمت بعد با خیال راحت ادامه تحصیل بدم نمیدونم چرا زندگی ما پسرا اینجوریه دوران دبیرستان تمام تلاشمون این بود بریم دانشگاه الانم که دانشگاه تموم شد سربازی واسه ما شده دغدغه لابد بعد خدمت یه داستان دیگه.... زندگیه دیگه کاری نمیشه کرد

خوب دیگه واسه شروع دوباره کافیه حتماً بعد امتحانات برمیگردم میخوام یه وبلاگ جدید برای معرفی شهر و روستای خودم تشکیل بدم

تا بعد!  


 

نوشته شده توسط محمد جواد در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت


من که رفتم بنويسيد دمش گرم نبود بنويسيد صدا بود ولي نرم نبود ‏‏خانه در خاک و خدا داشت ، تماشايي بود بنويسيد دو خط مانده به تنهايي بود بنويسيد که با ماه ،کبوتر مي چيد از لب زاغچه ها بوسهء باور مي چيد ‏بنويسيد که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت‏دلش از زمزمهء نور عطش مي باريد ريشه در ماه ، ولي روي زمين مي جوشيد ‏بنويسيد زبان داشت ولي لال نشد بنويسيد که پوسيد ولي کال نشد پُرِ طوفان غزل بود ولي سيل نداشت بنويسيد که دل داشت ولي ميل نداشت ‏‏پنجه بر پنجرهء روشن فردا مي زد وسعت حوصله اش طعنه به دريا مي زد ‏‏بنويسيد به قانونِ عطش ، آب نداد و کسي کودک احساسش را تاب نداد ‏ سرد و سرما زده از سمت کوير آمده بود کودکي بود که در هياتِ پير آمده بود ‏ ‏ تا صداي دل خود چند تپش فاصله داشت گاه با فلسفهء عشق کمي مسئله داشت


 

نوشته شده توسط محمد جواد در پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت 12:4 موضوع | لینک ثابت


دنگ ... دنگ ... یک سال دیگر از عمرم گذشت

 

اصلاْ نمی خواستم دیگه این وبلاگ آپ کنم نمیدونم چی شد که برگشتم! اما این برگشت با جشن ۲۱ سالگی من همراه بود حالا موندم که چی باید بنویسم بعد از این همه دوری چی باید بگم .......

دنگ ... دنگ ... یک سال دیگر از عمرم گذشت "به مرگ نزدیکتر شدم" 

دنگ ... دنگ ... ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ  زهر این فکر که این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من لحظه ام پر شده از غمی آلوده و کهنه  لیک چون باید این دم گذرد پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است و اگر می خندم خنده ام بیهوده است.

دنگ ... دنگ ... لحظه ها می گذرد . آنچه بگذشت نمی آید باز قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز مثل این است که یک پرسش  بی پاسخ بر لب سرد زمان ماسیده است تند بر می خیزم تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز رنگ لذت دارد آویزم 
ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ : دنگ ... دنگ ... دنگ ...
و در آخر :


من برگی خانه بر دوشم و ولگرد که در بی نهایت " همیشه " هیچ درختی صاحبش نیست


 

نوشته شده توسط محمد جواد در دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت


تمام قصه همین بود !

سلام نمیخواستم که این آخرین پست وبلاگم باشه ولی دیگه نمیتونم اومدم که از تک تک دوستای گلم که خیلی دوسشون دارم وبهشون عادت کرده بودم خداحافظی کنم و برم

دوستتون دارم

 

از عبور تو تا امروز هنوز پرنده‌ای پر نزده‌است ثانيه شمار پلک‌هايم هزار سال است خاک می‌خورد... قبول دارم !...مقصر بودن خودم را میگویم، بهتر است قصه را تمام کنم، دیگر نگران کلاغ قصه هم نیستم ...اوهم به نرسیدن عادت کرده است ...قصه ی ساده ای بود نه؟!... باتو، بی تو و بی تو ، با تو ...تمام قصه همین بود ! خیلی وقت است پایان را نوشتم اما نقطه اش را فراموش کردم ...نه !صادقانه بگویم خودم میخواستم این قصه را ادامه دهم ؛ که شاید ...! و هی بيهوده ادامه یافت ، اما حالا نقطه را هم میگذارم وقتش رسیده از سر خط شروع کنم /پایان.


 

نوشته شده توسط محمد جواد در شنبه 12 آبان1386 ساعت 16:55 موضوع | لینک ثابت


تجربه ی عشق

 

      

          و چه زیباست تجربه ی عشق

                      با تمامی ناکامی هایش

                             تنها به امید آن لحظه.....

                                     که آیا فرا می رسد؟


 

نوشته شده توسط محمد جواد در پنجشنبه 25 مرداد1386 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت


می دانم و برای آن رو انتظار می کشم

                

          

عشق و انتظار و باز شبی دیگر

        در شب های گرم تابستاني با خيال تو

                 من هستم که در این سکوت مرگ آور و در تنهایی

                            و غریبی بی تو دلم میگیرد ودر خیال رویای روز دیدار         

            روز دیداری که در رویاهایم ساخته ام و.... آری من هم         

در رویای دیدار تو ... امشب من

       دوباره او را دیدم نگاه های عاشقانه اش

               از همیشه بیشتر به من نگاه کرد آری از چشمهای

                           مستش فهمیدم که منتظر است و مرا التماس میکند

            اما او نمی داند  که چشمهای مـن هـم منتـظرند         

 

         


 

نوشته شده توسط محمد جواد در دوشنبه 1 مرداد1386 ساعت 22:9 موضوع | لینک ثابت