تبليغاتX
من هم یکی مثل خودتم

من هم یکی مثل خودتم
 
یادمان باشد که ،
من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست ،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم……
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتادبه خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.

اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،نامت را انسانى باهوش بگذار.

 

« سخنان قصار از ماهاتما گاندی »

[ 90/10/27 ] [ 0:28 ] [ محمد جواد ]

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

[ 90/09/03 ] [ 12:53 ] [ محمد جواد ]

 

او و "او" she & he

    او به "او" مي گفت:

                 پي من دوان مشو             خيزمگير كمين مكن!

                 خسته و بي پام مكن         زخمي وخونينم مكن...

                 من هم نگاري دارم            چشم به راهي دارم...

               <<  اما"او"نمي شنيد،نمي ديد!! >>

"او" مي خواست،اما او نخواست!

"او" خواست بماند،اما او نماند!

"او" مي خواست بسازد ليك سوخت،او نمي خواست بسازد ليك ساخت!

"او" خود رابا او مي ديد،اما اونخواست خود را با "او "ببيند!

"او" نسبتي با او نداشت اما همه چيزش او بود وهمه جا مي ديدش،اما او همه چيزش "او" نبود و اصلا هيچش نبود ودگر نمي ديدش!

"او" مي گفت فقط "درك" ام كن!اما او "ر" حذف كرد و "دك" اش كرد!!!

"او" بي صدا ماند و هيچ نگفت وخاموش شد و سكوت كرد،اما او غريد و توپيد و شوريد وبلوا به پا كرد!

                      "او" له شدوخود رامچاله ديدوفرش زمين شدو"حزين"

                   او رفت و قدم بر عرش نهاد و سبكبال شد و "رزين"!!!

"او" عشق مي ورزيد ومهر مي فروخت و دوست مي داشت وتنفر مي خريد،اما او عشق را نديد ودوست مي داشت وبعد نداشت وهيچ نخريد!

<< "او" گفت و او نشنيد!!! >>

<< "او" بغض كردو او نديد!! >>

"او" اشك مي ريخت وسكوت مي كرد

او رخت بر مي بست و كو چ مي كرد

"او" چشم هايش را فرو بست و به ديوار تكيه زد و در خود فرو رفت و غرق شد و لحظاتي دراز همچنان ساكت ماند و سپس برخاست وچشم هايش تر شده بود و از خودش بيرون رفت و سر درگريبان خويش به خانه بازگشت و.......... چه بازگشتي!

روز هايش مي گذشت و زندگي اش دشوار تر شد و خانه را خالي كرد و در را بر روي هر كسي بست وزنداني شد تا با نغمه هايي كه از او شنيده بود تنها باشد و با ياد آن "مرغ زيبا" خلوت كند،اما...اما نتوانست....!؟!

چه گويمت كه ازسوز درون چه مي بينم

ز اشك پرس حكايت كه من نيم غماز

اما نتوانست و بي قرار شد وچشم به زمين دوخت و به نقطه اي خيره گشت و صداي شكستنش را در خود شنيد و شرر و شرحه شرحه شدن قلبش را لمس كرد و از جگرش فرياد كشيد وخود را ديوانه وار به در و ديوار كوفت و گفت :

               آهاي،با شمايم!

            آهاي مي پرسم كسي اينجاست؟

                               صدايي ، يا كه لبخندي ؟

                                        سلام گرم و مست دوست مانندي!

اينجا بويي از او گرفته!... نسيمي از آشنايي!....

مي بينم صدايي نيست،نور آشنايي نيست،شميم ياسي نيست!

و اما "او" را :

در خانه اش تنها كنيد،يا كه از لحظه آرام جدايش كنيد،يا از قفس آزادش كنيد،يا به جنگل رهسپارش كنيد،يا به نيلي آسمان فنايش كنيد،يا كه به صحرا هوارش كنيد،يا به كوهي برده رهايش كنيد!

حالا او و "او" :

"او" شمع سوزان بود و اينگونه خاموش شد

او ماه تابان بود و هيچ وقت فراموشش نشد

از "او" كه چيزي نماند اما از او بپرسيد وی را چه شد وچطور ماند!!!

[ 90/06/18 ] [ 12:56 ] [ محمد جواد ]

باسلام خدمت دوستای گلم

 سال نو و عید نوروزو به همتون تبریک میگم ایشالا که سال خوبی واستون باشه

شرمندم بخدا ،خودمم نمیدونم چرا وبلاگم حذف شد!!!!!! ولی دوباره با همون آدرس تونستم شروع کنم

دوستون دارم فعلا

[ 90/01/03 ] [ 0:40 ] [ محمد جواد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این نوشته ها نه درد است نه داستان نه زندگی
و نه هیچ چیز دیگر
اینها همه ناله های یک فکریست که دارند خالی می شوند
خالی از همه چیز
قرار است این نوشته ها آنقدر در اینجا بمانند پوسیده شوند له شوند
تا خاکسترشان را در آب بریزیم تا مرحم دل تنهای دیگری شود
محمد جواد
امکانات وب